غزل شمارهٔ ۲۸۳

چون عشق در آید، قدم سر بنماند

عشقت به بر آید، چو ترا بر بنماند

توحید به جایی برساند قدمت را

کش نیک و بد و مؤمن و کافر بنماند

آنست ریاضت که: چو زان بوته برآیی

از ذات تو جز روح مصور بنماند

چندین به میسر شدن کار چه نازی؟

آنست میسر که: میسر بنماند