غزل شمارهٔ ۳۰۰
هر نفسی عشق او بیدل و دینم کند
آتش سودای او خاک زمینم کند
نور بپاشد ز روی، باز بپوشد به موی
بیدل از آن میشوم، عاشق ازینم کند
تا بگشایم به دم، بند طلسم قدم
نام بزرگین خود نقش نگینم کند
گر بگزیند مرا از پی کشتن بود
زان نشود شادمان دل که گزینم کند