غزل شمارهٔ ۳۳۵

دوش بی‌روی تو باغ عیش را آبی نبود

مرغ و ماهی خواب کردند و مرا خوابی نبود

در کتاب طالع شوریده می‌کردم نظر

بهتر از خاک درت روی مرا آبی نبود

با خیال پرتو رخسار چون خورشید تو

چشم دل را حاجب شمعی و مهتابی نبود

چشم من توفان همی بارید در پای غمت

گر چه از گرمی دلم را در جگر آبی نبود