غزل شمارهٔ ۳۳۷

دل به خیالی دگر خانه جدا کرده بود

ورنه چنان منزلی از چه رها کرده بود؟

رفت ز پند خرد در وطن دام و دد

تا بنماید به خود هر چه خدا کرده بود

معنی خود عرضه کرد بر من و دیدم درو

صورت هر نقش کو بود و مرا کرده بود

در سفر هجر او تا نشود دل ملول

باز ز هر جانبی روی فرا کرده بود