غزل شمارهٔ ۳۴۴

روزی کنی به سنگ فراقم جدا ز خود

روزی چنان شوی که ندانم ترا ز خود

من آشنای روی تو بودم، مرا ز چه

بیگانه می‌کنی دگر، ای آشنا، ز خود؟

هر گه که پر شود ز خیالت ضمیر من

پر بینم این محله و شهر و سرا ز خود

وقتی به حال خود نظرم بود و این زمان

گشتم چنان، که یاد نیاید مرا ز خود