غزل شمارهٔ ۳۵۹
تو آن گم کرده را مشنو که بیزاری پدید آید
چو پیدا شد ز غیر اوت بیزاری پدید آید
به اول فارغ فارغ نماید خویش را از تو
به آخر اندک اندک زو طلبگاری پدید آید
شبی گر با خیال او بخوابی، آشنا گردی
جهانی را از آن خواب تو بیداری پدید آید
از آن مستی به هشیاری رسی لیکن به شرط آن
که مستان را نیازاری چو هشیاری پدید آید