غزل شمارهٔ ۳۷۵

من کشتهٔ عشقم،خبرم هیچ مپرسید

گم شد اثر من،اثرم هیچ مپرسید

گفتند که: چونی؟ نتوانم که بگویم

این بود که گفتم، دگرم هیچ مپرسید

فردا سر خود می‌کنم اندر سر و کارش

امروز که با درد سرم هیچ مپرسید

وقتی که نبینم رخش احوال توان گفت

این دم که درو می‌نگرم هیچ مپرسید