غزل شمارهٔ ۳۸۱

بگشای ز رخ نقاب دیدار

تا نگذرد از درت خریدار

این پرده که بر درست بردر

وین سایه که بر سرست بردار

گفتی: بنشین که من بیایم

بنشینم و نیستی تو آن یار

کز یاری من نیایدت ننگ

وز صحبت من نباشدت عار