غزل شمارهٔ ۳۹۰

من که خمارم، به مسجدها مده را هم دگر

کین زمان میخوردم و در حال می‌خواهم دگر

محنت من جمله از عشقست و رنج از آگهی

باده‌ای در ده، که عقلم هست و آگاهم دگر

رحم بر گمراه و سرگردان نگفتی: واجبست؟

رحمتی بر من، که سرگردان و گمراهم دگر

مدتی در بسته بودم دیده از دیدار خواب

صورت او در خیال آمد ز ناگاهم دگر