غزل شمارهٔ ۳۹۳

جانا، ضمیرت حال ما نیکو نمیداند مگر؟

یا آن ضرورت نامها خود بر نمیخواند مگر؟

رفتی و شهری مرد و زن بر خاک راهت منتظر

قلاب چندین دل ترا هم باز گرداند مگر

روز وداع آن اشک خون کز دیدها پالوده شد

گفتم که: در وی کاروان رفتار نتواند مگر

چشمت ز بهر دیگران چون کرد یاری، سعی کن

کز بهر ما هم گوشهٔ ابرو بجنباند مگر