غزل شمارهٔ ۴۱۴

هر چه گویم من، ای دبیر، امروز

نه به هوشم، ز من مگیر امروز

قلم نیستی به من در کش

که گرفتارم و اسیر امروز

سالها در کمین نشستم تا

در کمانم کشد چو تیر امروز

رو بشارت زنان، که گشت یکی

با غلام خود آن امیر امروز