غزل شمارهٔ ۴۱۵

کام دلم نشد ز دهانت روا هنوز

و آن درد را که بود نکردم دوا هنوز

بیگانه گشتم از همه خوبان به مهر تو

وآن ماه شوخ دیده نگشت آشنا هنوز

عالم ز ماجرای دل ریش من پرست

با هیچ کس نگفته من این ماجرا هنوز

ای دل، منال در قدم اول از گزند

از راه عشق او تو چه دیدی؟ بیا هنوز