غزل شمارهٔ ۴۲۲

ای صبا، از من آشفته فلان را میپرس

می‌نشان جان و دل و آن دل و جان را میپرس

در جهان هم نفسی جز تو ندارد جانم

هر نفس میرو و آن جان جهان را میپرس

زلف او را ز رخ او به کناری می‌کش

غافلش می‌کن و آن چشم و دهان را میپرس

در چمن می‌شو و بر یاد گلش می مینوش

وز چمن می‌رو و آن سرو روان را میپرس