غزل شمارهٔ ۴۲۳

عشرت بهار کن، که شود روزگار خوش

می‌در بهار خور، که بود بی غبار و غش

گفتی: به روز شش همه گیتی تمام شد

می‌به، که او تمام نشد جز به ماه شش

بر خیز و زین قیاس دو شش ساله‌ای ببین

کز حسن او کند دل ماه دو هفته غش

دست ار به وصل موی میانی رسد به روز

اندر میانش آر و شب اندر کنار کش