غزل شمارهٔ ۴۲۵
نسپردم از خرابی دل خود به چشم مستش
ور زانکه میسپردم در حال میشکستش
نقاش دوربین را از دست بر نیاید
نقش دگر نهادن پیش نگار دستش
کی در کنارم آید؟ چو زان میان لاغر
در چشم من نیاید غیر از کمر، که بستش
هر کس که دید روزی از دور صورت او
نزدیک دوربینان دورست باز رستش