غزل شمارهٔ ۴۲۷

جفت شادیست بعید، آنکه تو داری شادش

مقبل آنست که آیی به مبار کبادش

دلم از شوق تو شب تا به سحر نعره زنان

تو چنان خفته که واقف نه‌ای از فریادش

از من خسته لب لعل تو دل خواسته بود

کام دل تا ندهد دل نتوانم دادش

آدمی باید و حوای دگر دوران را

که دگر مثل تو فرزند بباید زادش