غزل شمارهٔ ۴۳۵

نیست عیب ار دوست می‌دارم منش

با چنان رویی که دارد دشمنش؟

دشمن از دستم گریبان گو: بدر

من نخواهم داشت دست از دامنش

از دری کندر شود ماهی چنین

مهر گو: هرگز متاب از روزنش

کس نمیخواهم که گردد گرد او

تا گذار باد بر پیراهنش