غزل شمارهٔ ۴۳۶

امروز گم شدم: تو بر آهم مدار گوش

فردا طلب مرا به سر کوی می‌فروش

دوش آن صنم به ساغر و رطلم خراب کرد

و امشب نگاه کن که: دگر میدوم به دوش

رندم، تو پر غرامت رندی چو من بکش

مستم، تو بر سلامت مستی چو من بکوش

ای هوشیار، پند مده پر مرا، که من

زان باده خورده‌ام که نیایم دگر به هوش