غزل شمارهٔ ۴۳۷

بباد صبا گفتم از شوق دوش

که: درکارم، ار میتوانی، بکوش

نشانی از آن نوشدارو بیار

که سودای او بردم از مغز هوش

نه زان گونه تلخست کام دلم

که شیرین توان کردن او را بنوش

رفیقا، مکن پر نصیحت، که من

ندارم دماغ نصیحت نیوش