غزل شمارهٔ ۴۴۴

گر بنگری در آینه روزی صفای خویش

ای بس که بی‌خبر بدوی در قفای خویش

ما را زبان ز وصف و ثنای تو کند شد

دم در کشیم، تا تو بگویی ثنای خویش

منگر در آب و آینه زنهار! بعد ازین

تا نازنین دلت نشود مبتلای خویش

معذور دار، اگر قمرت گفته‌ام، که من

مستم، حدیث مست نباشد بجای خویش