غزل شمارهٔ ۴۵۴

من نخواهم برد جان از دست دل

ای مسلمانان، فغان از دست دل

سینه میسوزد نهان از جور چشم

دیده میگرید روان از دست دل

ای رفیقان، چون ننالم؟وانگهی

بر تنم باری چنان از دست دل

هر که از دستان دل غافل شود

زود گردد داستان از دست دل