غزل شمارهٔ ۴۷۷

ای زاهد مستور، زمن دور، که مستم

با توبهٔ خود باش، که من توبه شکستم

زنار ببندی تو و پس خرقه بپوشی

من خرقهٔ پوشیده به زنار ببستم

همتای بت من به جهان هیچ بتی نیست

هر بت که بدین نقش بود من بپرستم

فردای قیامت که سر از خاک برآرم

جز خاک در او نبود جای نشستم