غزل شمارهٔ ۴۸۱

دلبرا، قیمت وصل تو کنون دانستم

که فراوان طلبت کردم و نتوانستم

خلق گویند: سخن‌های پریشان بگذار

چه کنم؟ چون دل شوریده پریشانستم

گر چه از خاک سر کوی تو دورم کردند

هم‌چنان آتش سودای تو در جانستم

گفته بودم که: بترک تو بگویم پس ازین

باز می‌گویم و از گفته پشیمانستم