غزل شمارهٔ ۴۸۵

شب دوشینه در سودای او خفتم

از آن امروز با تیمار و غم جفتم

زمن هر چند سر می‌پیچد آن دلبر

اگر دستم رسد در پای او افتم

چو چین زلف او آشفته شد حالم

خطا کردم که: با زلفش برآشفتم

ازان کرد آشکارا دیده راز من

که راز خویش را از دیده ننهفتم