غزل شمارهٔ ۵۰۸

به یک نظر چو ببردی دل زبون ز برم

چرا به دیدهٔ رحمت نمی‌کنی نظرم؟

به تن ز پیش تو دورم، ولی دلم بر تست

نگاه دار دلم را، که سوختی جگرم

روا مدار که: با دشمنان من شب و روز

تو جام بر لب و من بی‌لب تو جامه درم

بدان صفت زده‌ای خیمه بر دلم شب و روز

که سال و ماه تو گویی به خیمهٔ تو درم