غزل شمارهٔ ۵۱۴

درون خود نپسندم که از تو باز آرم

بدین قدر که: تو بیرون کنی به آزارم

مرا به عمر خود امید نیم ساعت نیست

به بوی تست شبی گر به روز می‌آرم

حکایت شب هجران و روز تنهایی

زمن بپرس، که شب تا بروز بیدارم

ز شهر نیز بدر می‌روم، که خانهٔ خلق

خراب می‌شود از آب چشم خونبارم