غزل شمارهٔ ۵۱۵

سرم سودای او دارد، زهی سودا که من دارم!

از آن سر گشته می‌باشم که این سوداست در بارم

سرم در دام این سودا بهل، تا بسته می‌باشد

اگر زین بند نتوانم که: پای خود برون آرم

حدیث آن لب شیرین رها کردیم و بوسیدن

چو یاد رخ خوبش ز دور آسایشی دارم

ز کار عشق او ما را نشاید بود بی‌کاری

که تا بودیم کار این بود و تا باشم درین کارم