غزل شمارهٔ ۵۱۷

منازل سفرت پیش دیده می‌آرم

اگر چه هیچ به منزل نمی‌رسد بارم

گیاه مهر بروید ز خاک منزل تو

که من ز دیده برو آب مهر می‌بارم

از آن به روز وداعت نهان شدم ز نظر

کز آب چشم روان فاش میشد اسرارم

مجال آمدن و پای راه رفتن نیست

که رخت خویش بر آن خاک آستان دارم