غزل شمارهٔ ۵۲۲

صنمی که مهر او را ز جهان گزیده دارم

به زرش کجا فروشم؟ که به جان خریده دارم

دگران نهند خاک در او چو تاج بر سر

نه چو من که خاک آن در ز برای دیده دارم

من دل رمیده حیران شده زان جمال و آنگه

تو در آن گمان که: من خود دل آرمیده دارم

مکن، ای پسر، ز خوبان طلب وفا به جانت

که من این حدیث روز ز پدر شنیده دارم