غزل شمارهٔ ۵۲۴

صد بار ز مهرت ار بمیرم

یک ذره دل از تو بر نگیرم

از شهرم اگر برون کنی سهل

بیرون مگذار از ضمیرم

از من نسزد شکایت تو

گر خار نهی و گر حریرم

ای کاج! مرا نسوختی هجر

دانند که بندهٔ اسیرم