غزل شمارهٔ ۵۳۵

مرا مجال نباشد که: یار او باشم

مگر همین که: به دل دوستار او باشم

اگر بهر دو جهانش بها کنم یک موی

هنوز در دو جهان شرمسار او باشم

مرا به زهد و نماز و ورع چه میخوانی؟

بهل، که عاشق مسکین زار او باشم

چو خاک بر درش افتاده‌ام بدان امید

که: او گذر کند و در گذار او باشم