غزل شمارهٔ ۵۴۷

درهجر تو درمان دل خسته ندانم

زان پیش که روزی به غمت می‌گذرانم

گفتی که: به وصلم برسی زود، مخور غم

آری، برسم، گر ز غمت زنده بمانم

بر من ز دلست این همه، کو قوت پایی؟

تا دل بتو بگذارم و خود را برهانم

جانا، چو به نقد از بر من دل بربودی

همنقد بده بوسه، که من وعده ندانم