غزل شمارهٔ ۵۴۹

نبودم مرد این میدان و آورد او به میدانم

چو گویم کرد سرگردان و می‌بازد به چوگانم

بنازم در بغل گیرد، چو جان خویشتن، لیگن

بیندازد دگر بار و کند در خاک غلتانم

چو مستان بر در و دیوار می‌افتم ز دست او

که خویش کرد سرگردان و رویش کرد حیرانم

ز دستش زان نمینالم که بر میگرید از خاکم

به پایش زان در افتادم که می‌آرد به پایانم