غزل شمارهٔ ۵۵۱

دل خود را به دیدار تو حاجت‌مند میدانم

غم هجر تو بنیادم بخواهد کند، میدانم

مرا گویی: سر خود گیر و پایم بسته‌ای محکم

عظیم آشفته‌ام، لیکن خلاص از بند میدانم

لبت پوشیده برد از من دل گمراه و من هرگز

حدیث او نمیگویم بکس، هر چند میدانم

شبم یک بوسه فرمودی که: خواهم داد، لیکن من

به بوسی زان دهن مشکل شوم خرسند، میدانم