غزل شمارهٔ ۵۶۱

شد زنده جان من به می، زان یاد بسیارش کنم

انگور اگر منت نهد، من زنده بر دارش کنم

من مستم از جای دگر، افتاده در دامی دگر

هر کس که آید سوی من، چون خود گرفتارش کنم

جان نیک ناهموار شد، تا با سر و تن یار شد

بر می‌زنم آبی ز می، باشد که هموارش کنم

سجاده گر مانع شود، حالیش بفروشم به می

تسبیح اگر زحمت دهد، در حال زنارش کنم