غزل شمارهٔ ۵۶۷

ای نرگست به شوخی صدبار خورده خونم

بر من ترحمی کن،بنگر: که بی‌تو چونم؟

غافل شدی ز حالم، با آنکه دور بینی

عاجز شدم ز دستت، با آنکه ذوفنونم

تریاک زهر خوبان سیمست و من ندارم

درمان درد عاشق صبرست و من زبونم

هر کس گرفت با خویش از ظاهرم قیاسی

بگذار تا ندانند احوال اندرونم