غزل شمارهٔ ۵۹۲

مرا با دوست میباید که رویارو سخن گویم

نه با او دیگری مشغول و من با او سخن گویم

سر بیدوست بر زانو چه گویی؟ فرصتی باید

که او بنشیند و من سر بر آن زانو سخن گویم

مرا گویند: دردش را بجوی از دوستان دارو

نه با دردش چنان شادم که از دارو سخن گویم

چو بوی نافه گردد فاش بوی مشک شعر من

چو من در شیوهٔ آن چشم بی‌آهو سخن گویم