غزل شمارهٔ ۵۹۳

از عشق دوری چون کنم؟ کین عشق مستوری شکن

با شیر شد در حلق دل، با جان برون آید ز تن

ترک کله داری، شبی، کرد این،مپرسیدم، که شد

سر سویدای دلم سودای آن ترک ختن

در دل نهادم مهر او و آن دل روان دادم بدو

زیرا که گر در جان نهم، جانم نگنجد در بدن

زان چهره چون یاد آورم،در گور، بعد از سالها

اشکم برویاند علف، آهم بسوزاند کفن