غزل شمارهٔ ۵۹۵

تخت شاهی دارد آن ترک ختن

کی کند رغبت به درویشی چو من؟

جان من چون پر شد از سودای او

بعد ازین جانم نگنجد در بدن

پای او بودی جهان را سجده‌گاه

گر چنین سروی برستی از چمن

بی‌رخش روزی نمی‌بیند دلم

بی‌لبش کامی نمی‌یابد دهن