غزل شمارهٔ ۶۰۰

دلها بربودند و برفتند سواران

ما پای به گل در شده زین اشک چو باران

او رفت، که روزی دو سه را باز پس آید

ما دیده به راه و همه شب روز شماران

بر کشتنم ار شاه سواری بفرستد

با شاه بگویید که: کشتند سواران

اندیشهٔ باران نکند غرقهٔ دریا

ای دیدهٔ خونریز، میندیش و بباران