غزل شمارهٔ ۶۰۱

مرا مپرس که: چون شرمسارم از یاران؟

ز دست این دم چون برف و اشک چون باران

به خاک پای تو محتاجم و ندارم راه

بر آستان تو از زحمت طلب‌گاران

مرا ز طعنهٔ بیگانه آن جفا نرسید

که از تعنت همسایگان و همکاران

به روز جنگ ز دست غمت به فریادم

چو روز صلح ز غوغای آشتی خواران