غزل شمارهٔ ۶۰۲

به نام ایزد! چه رویست این؟ که حیرانند ازو حوران

چنین شیرین نباشد در سپاه خسرو توران

دلم نزدیک آن آمد که: از درد تو خون گردد

ولی پوشیده میدارم نشان دردش از دوران

بخندی چون مرا بینی که: خون میگریم از عشقت

ز مثل این خرابی‌ها چه غم دارند معموران؟

چو شاخ گل زر عنایی بهر دستی همی گردی

دریغ آمد مرا شمعی چنین در دست بی‌نوران