غزل شمارهٔ ۶۱۰

کأس می در دست و کوس عشق بر بامستمان

چون بود انکار با می خواره و با مستمان؟

زود جام زهد خود بر سنگ شیدایی زند

گر بنوشد صوفی آن صافی که در جا مستمان

آنکه میخواهد که: ما را سر بگرداند ز عشق

تیغ بر کش، گو: چه جای سنگ و دشنامستمان!

ای که میگویی: سر خود گیر و دست از من بدار

تا برون آید سر و دستی که در دامستمان