غزل شمارهٔ ۶۳۰

نفسم گرفت ازین غم، نفسی هوای من کن

گر هم فتاد بردم،بدهی دوای من کن

دگری بهای خویش ار نستاند از تو بوسه

تو ز بوسه هر چه داری همه در بهای من کن

نه رواست زشت کردن به جز ای خوبکاران

دل من چه کرد با تو؟ تو همان بجای من کن

چو ز گردنم گشودی گره دو دست سیمین

سر زلف عنبرین را همه بند پای من کن