غزل شمارهٔ ۶۳۶

عشق نورزیده بود جان سبکبار من

بر تو مرا فتنه کرد این دل بی‌کار من

گر خبر از درد من نیست ترا، در نگر

تا بتو گوید درست روی چو دینار من

ای که بیازرده‌ای بی‌سببم بارها

تا توچه میخواستی از من و آزار من؟

زلف تو در راه دل دام بلا چون نهاد

روی چو گل را بگو تا: ننهد خار من