غزل شمارهٔ ۶۴۵

جور دیدم تا بدید آن خسرو خوبان که من،

عاشقم، وز من بپوشانید رخ چندان که من،

در غمش دیوانه گشتم، بی رخش مجنون شدم

سر به صحراها نهادم، فاش گردید آن که من،

خوف بدنامی ندارم، بیم رسواییم نیست

ور بمانم مدتی دیگر چنان می‌دان که من،

دل به درد او سپارم، تن به مهر او دهم

وآن بلا را کس نداند بعد از آن درمان که من،