غزل شمارهٔ ۶۶۵

تو سروی ، بر نشاید چیدن از تو

تو ماهی، مهر نتوان دیدن از تو

من آشفته دل را تا کی آخر

میان خاک و خون غلتیدن از تو؟

به گردان رخصت خونم به عالم

که رخصت نیست برگردیدن از تو

گرم صد آستین بر رخ فشانی

نخواهم دامن اندر چیدن از تو