غزل شمارهٔ ۶۶۹
ترا گزید دل من،مرا گزید غم تو
به حال من نظری کن، که مردم از ستم تو
متاب روی و سر از من،مباش بیخبر از من
که روز و شب دل و چشمم در آتشست ونم تو
تویی علاج غم ما تویی مسیح دم ما
ز مرگ باک نباشد که میخوریم دم تو
ز راه دور و بیابان چه باک و دوزخ تابان؟
کزین دو بیم ندارم به پشتی کرم تو