غزل شمارهٔ ۶۷۴

به چشم سر هدف سازم دل خود را به جان تو

اگر بر نام من تیری بیندازد کمان تو

دل من بوسه‌ای زان لب تمنی می‌کند، لیکن

نمی‌گویم سخن بی‌زر، که می‌دانم زبان تو

چو دست خود نخواهی کردن اندر گردنم روزی

شبی بگذار تا باشد دو دستم در میان تو

مرا گفتی: میان در بند اگر خواهی کنار من

میان بستم، که دربندم به دست خود میان تو