غزل شمارهٔ ۶۸۵

ای دل مکن، بهر ستمی این نفیر ازو

چون جانت اوست، تن زن و دل برمگیر ازو

آن دوست گر به تیر کند قصد دشمنی

سر پیش‌دار و روی مگردان به تیر ازو

از یار ناگزیر نشاید گریختن

زان کس توان گریخت که باشد گزیر ازو

گر جان طلب کند ز تو جانان، بدین قدر

ضنت مکن، فدا کن و منت پذیر ازو